حکایت

درخواست حذف این مطلب

پادشاهى مى‏ خواست که رسولى به ملکى فرستد، هرچند تفحّص د قابل‏ تر و لایق ‏تر از واعظ ملک ى را نیافتند. چون آن ضایع روزگار ناستوده اطوار بسیار حریص و طامع و مبرم بود، جمعیّت و اسباب بی شمارش عطا د و براى احتیاط سوگندش دادند و نذرش فرمودند که مبادا لسان سؤال و زبان کدیه به قال یا به حال، به کنایه یا تصریح دراز نماید و در طمع و آز باز کند و سیرت خود و عرض شهریار و اهل آن دیار برد، و آزار مردمان آنجا و دردسر آن سلطان دهد.

چون بدان ملک رفت و شهرت بر قدرت اداى نصیحت و تبلیغ چند یافت در مسجد بر منبرش بالا بردند و موعظه شنودند و تحسین ریش و سر جنبانى ‏اش د. بعد از سه به عادت معهود عود نمود و لب به خواهش گشود و در صورت مطایبه فرمود که: اى یاران مرا قسم داده ‏اند. و نذر فرموده ‏اند که از شما چیزى نگیرم، شما را خود قسم نداده ‏اند و نذر نفرموده ‏اند که به من چیزى ندهید و تکلّف نکنید، پس چرا تغافل مى ‏ورزید. بیت:

خوى بد در طبیعتى که نشست نرود تا به وقت مرگ از دست‏

رسائل فارسى ادهم خلخالى، ص295