دروس معرفت نفس - درس نوزدهم

درخواست حذف این مطلب

سیار سندم که باز ( ۱۳ رجب ۱۳۹۶ ه . ق ) به ادراک حضور شریف دوستانم نائل شده ام . بحث ما در حرکت و تعریف آن بود , لازم است که بدرسهاى گذشته مرورى بفرمائید، تا اندازه اى درباره حرکت روشن شده ایم و چنانکه در پایان درس پیش گفته ایم این بحث دنباله دارد و موضوع حرکت به چندین شعبه منشعب مى شود , اکنون استیفاى در همه جهات آن را سزاوار نمى دانم , اگر چه امید است که در دروس بعد کم کم بتوانیم آنها را عنوان کنیم.

ادامه مطلب

تأثیر حوادث در توجه به نفس

درخواست حذف این مطلب

افراد عادى انسان همه همّشان مصروف حوائج مادى از قبیل غذا و مسکن و لباس است، لکن حوادث مختلفى که گاه گاه در خلال ایام زندگى بر او هجوم مى آورد، او را از غیر خود منصرف و به خود متوجه مى سازد. حوادث تکان دهنده نظیر ترس و وحشت شدید و مسرت فوق العاده و محبت مفرط و اضطرار شدید و امثال این ها در این معنا تأثیر به سزایى دارند.

هم چنین سایر عوامل و پیش آمدهایى که چه بسا یکى از آن ها باعث شود، اى از حقایق را که حواس ظاهرى و فکر خالى هیچ گاه نمى تواند، آن ها را درک نماید در برابر آدمى مجسم و محسوس نماید. نتیجتا در حال خواب و یا بین خواب و بیدارى امور مختلفى را از وقایع گذشته و یا حوادث آینده و یا خفایایى را که دست حواس دیگران بدان نمى رسد، احساس کند و چه بسا اگر اراده آدمى با ایمانى کامل و یقینى محکم و اذعانى جازم جفت و توأم شود، کارهایى کند که اشخاص متعارف از آن عاجز باشند و اسباب عادى نتوانند انسان را به چنین نتایجى هدایت کنند.

چیزى که اشاره بدان در این جا اهمیت دارد، این است که این گونه امور امورى هستند که در وقوعشان حاجت دارند، به این که نفس از هر چیزى که از خود خارج است و مخصوصا از لذایذ جسمانى منصرف شده و لحظه اى به خود متوجه شود و لذا مى بینیم در باب ریاضت نفس با این که داراى انواع مختلف و بى شمارى است، مع ذلک در همه آن ها اجمالاً مخالفت با نفس و آن را از امور خارج از خود پرهیز دادن اساس کار به شمار مى رود.

این نیست مگر براى این که فرو رفتن نفس در خواسته ها و شهوات خویش، او را از پرداختن به خود منصرف ساخته و به شهوات و امور خارج از خود راهنمایى مى کند و در نتیجه نیروى شگرف نفس را که باید صرف یک کار اصلاح خود شود در آن شهوات تقسیم و پراکنده نموده و آن را از اصلاح خویش بازداشته و سرگرم شهواتش مى کند.


المیزان ج ۱۱، ص ۳۰۶. (ذیل آیه ۱۰۵ سوره مائده)

توجه به نفس و انگیزه هاى آن

درخواست حذف این مطلب

انسان در جمیع مواقفى که اعمالى را به منظور تربیت نفس و انصراف آن از امور خارجى و تفنن در لذات مادى و براى این که نفس را به خودش متوجّه و منصرف سازد انجام مى دهد، یا به این منظور انجام مى دهد، که آثار نفس و خواص آن را که با اسباب و عوامل طبیعى به دست نمى آید تحصیل کند، در همه این ها غرضش جز این نیست، که مى خواهد نفس را از علل و اسباب خارجى مأیوس سازد و از او مى خواهد که مستقلاً و بدون استمداد از آن اسباب کارى را انجام دهد، که حتى با اسباب عادى و مادى هم انجام نمى گیرد. بنابراین یک انسان متدین که در دین خود هر چه باشد چنین فکر مى کند، که یکى از وظایف واجب انسان این است، که براى خود سعادت حقیقى را اختیار نماید، یعنى اگر پیرو دینى است که معاد جزو عقاید آن است زندگى طیب آ تى را و اگر مانند بت پرستى و تناسخى منکر معاد است، زندگى سعید دنیوى را که واجد همه خیرها و فاقد همه شرها باشد، به دست آورد.

این شخص مى بیند، که چنین زندگى و سعادت را نمى تواند از راه عیاشى و بى بند و بارى در تمتعات حیوانى تحصیل نماید، چه این ها آدمى را به آن مقصود نمى رسانند، پس ناگزیر باید هواى نفس را ترک گفته و تا اندازه اى از آزادى در هر چیزى که نفس هوسش کند دست بردارد و مجذوب یکى و یا چند سبب از اسباب هایى که مافوق سبب هاى مادى عادى است بشود و نزد او تقرّب جوید و پیوندى با او برقرار سازد.

مى بیند این تقرّب و اتصال وقتى دست مى دهد، که در برابر اوامر او خاضع باشد. این تسلیم و خضوع خود امرى است، روحى و نفسانى که جز با اعمال و تروک جسمانى محفوظ نمى ماند.

این افعال و تروک همان دستورات عبادى دین مانند و سایر مراسم عبادت و هر چیز دیگرى است، که برگشتش به آن مراسم باشد.


معلوم است که برگشت همه این مراسم و این عبادات و مجاهدات به یک نوع اشتغال به امر نفس است، زیرا انسان فطرتا احساس مى کند، که هیچ واجبى را از دین انجام نمى دهد و هیچ حرامى را از دین ترک نمى کند، مگر براى همین جهت که نفسش از این راه منتفع و تربیت شود.

انسان حتى براى یک لحظه از لحظات وجودش از مشاهده نفس و حضور ذات خود خالى نیست. مسلما آدمى در این مشاهده و حضور خطا ندارد. اگر هم احیانا دچار خطا شود، خطایش در طرز تفسیر است، که برحسب نظریه علمى و بحث فکرى است.


المیزان ج ۱۱، ص ۳۱۴. (ذیل آیه ۱۰۵ سوره مائده)

دروس معرفت نفس - درس بیستم

درخواست حذف این مطلب

این درس دنباله سؤال و جواب درس پیش است :

س - در درس پیش از شما پرسیدم که فلانى چگونه شما را از نادانى به دانائى مى کشاند , در جواب گفته اید که او حرف مى زند و ما مى شنویم و کم کم یاد مى گیریم . در اینجا علاوه بر سؤالهائى که بعد از جواب نامبرده داشته ام , باز مى پرسم که از حرف زدن او چگونه نور دانش در شما راه یافت؟

ادامه مطلب

دروس معرفت نفس - درس بیست و یکم

درخواست حذف این مطلب

این درس نیز دنباله سؤال و جواب درس پیش است :

س - در درس پیش از شما پرسیدم که آیا قلب و سر جزء آن من است که هر ى مى گوید من چنان گفتم و چنین شنیدم و چنان بودم و چنین شدم ؟ در پاسخ گفته اید آرى که اگر سر و قلب هم آن من نباشد پس کیست که من من مى گوید , و بنا شد که از شما در این باره پرسش بیشتر بنمایم.

ادامه مطلب

آیا دوست دارید روزی شما زیاد شود؟

درخواست حذف این مطلب

1- هر روز (یا شب) یکبار سوره " ذاریات " را بخوانید. (ثواب الاعمال، ص 302)

2- شب بخوانید مخصوصا زمانی که برخاستن از خواب سخت باشد. (ثواب الاعمال، ص 42)

3- هر گاه وارد خانه خود می شوید سلام کرده و یک مرتبه سوره "توحید" را بخوانید. (مص ح الجنان، ص 263)

4- صله رحم کنید. (الکافی، ج2، ص152)

5- استغفار کنید. (صحیفه رضا، ص 84)

6- قبل از خواب سوره واقعه را بخوانید. (مفاتیح الجنان ص 15)

7- خوش اخلاق باشید. (امالی صدوق، ص 2)

8- دعای «یا رازِقَ الْمُقِلّینَ وَ یا راحِمَ الْمَ ینَ وَ یا وَلِىَّ الْمُؤْمِنینَ وَ یا ذَا الْقُوَّةِ الْمَتینَ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ اَهْلِ بَیْتِهِ وَارْزُقْنى وَ عافِنى وَ اکْفِنى ما اَهَمَّنى» خوانده شود. (الکافی ج 2، ص 552)

9- وقتی صدای اذان را می شنوید، شما هم اذکار اذان را تکرار کنید. (مص ح الجنان ص 263)

10- در سجده های واجب بگویید: «یا خَیْرَ الْمَسْئُولینَ وَ یا خَیْرَ الْمُعْطینَ اُرْزُقْنى وَارْزُقْ عِیالى مِنْ فَضْلِکَ فَاِنَّکَ ذُوالْفَضْلِ الْعَظیمِ» (الکافی، ج2، ص 551)


الصوم لی

درخواست حذف این مطلب

یک حدیثی از اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نقل شده که فرمودند: «الصَّوْمُ‏ لِی‏ وَ أَنَا أجْزِی‏ بِهِ»

اگر فعل «اجزی» را معلوم بخوانیم یک معنا و اگر مجهول بخوانیم معنایی دیگر به دست می آید.

اگر اجزی را معلوم بخوانیم معنی این می شود:

خداوند فرمود: روزه مال من است و من پاداش آن را می دهم

اما اگر اجزی را مجهول بخوانیم معنا این می شود:

روزه مال من است و من به روزه جزا داده می شوم

(یعنی من پاداش روزه ی روزه دار می شوم)

که معنای دوم یک معنای عرفانی بسیار سطح بالاست. پاداش روزه دار خود خداست.


- از افادات آیت الله جوادی آملی


تدریس سرح العیون فی شرح العیون‏ - جلسه سوم

درخواست حذف این مطلب

ط- عین فی تکوّن جوهر النفس: هل هی جسمانیة الحدوث و صرف، أو ة الحدوث و صرف؟ و بعبارة أ ى هل هی حادثة بحدوث البدن، أو حادثة مع حدوث البدن؟. و القولان متفقان فی أنها ة البقاء و عقل، «إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِیَ الْحَیَوانُ لَوْ کانُوا یَعْلَمُونَ» «1». و ذهب المتأ ون من المشاء الى القول الثانی، و هو ذو شعب. و الحق أن النفس جسمانیة الحدوث و صرف حادثة بحدوث البدن متس ة تحت تدبیر المتفرد بالجبروت. و هی تنتقل انتقالا جوهریا من طور الى طور، و النطفة قد فاضت علیها من المبدء الفعال کمالات متعاقبة جوهریة؛ أوّلها کالصورة المعدنیة و هی الحافظة للترکیب و المفیدة للمزاج، و ثانیها الصورة النباتیة، و بعدها الجوهر الحیوانی، و ذا وقع الاشتداد فی الوجود الصوری الجوهری إلى أن تجرّد و ارتفع عن المادة ذاتا، ثم ادراکا و تدبیرا و فعلا و تأثیرا؛ فنفسیّة النفس هی نحو وجودها لا اضافة عارضة لذاتها بعد تمام هویّتها. و أمّا الذی اشتهر من افلاطون من أن النفس قدیمة، فمراده من قدمها قدم مبدعها و منشئها الّذی ستعود الیه النفس بعد انقطاعها عن الدنیا، و الیه یؤول کلام ال الصادق- علیه السلام- فی الحدیث السابق ذکره: «کنانی قدیم، و عیانی محدثّ».

______________________________
(1) العنکبوت: 64.

ى- عین فی ت مادّة الجنین، و استحالاتها الى أن یتمّ: قوله عز من قائل: «وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ مِنْ سُلالَةٍ مِنْ طِینٍ» «1» الآیة، ینادى بأن النفس حادثة بالبدن لا مع البدن، و هی قوة فی غایة الشرف بالنسبة الى سائر القوى، منطبعة فی الجسم. و هذه القوة لاعتلاء جوهرها، کأنها مرتفعة الذات عن سنخ المادة. و هذه القوة بالقوة انسان: أی فی تحت تدبیر الملکوت تصیر خلقا آ ، ثم ت ج الى الفعلیة بالاشتداد الوجودی و الحرکة فی الجوهر و تجدّد الأمثال ذلک تقدیر العزیز العلیم، على ما اشیر الیه فی اسعة.

و الکلام فی تفصیل استحالات مادة الجنین الى أن یتم یطلب فی الخامس من تاسعة حیوان الشفاء «2» و فی الفصل الثالث عشر من الباب الثالث من نفس الأسفار فی وقت تعلق النفس الناطقة بالبدن‏ «3» ففی الأول أن أول الأحوال زبدیة المنى و هو من فعل القوة المصوّرة، و الحال الأ ى ظهور النقطة الدمویة فی الصفاق و امتدادها فی الصفاق امتدادا مّا، و ثالث الأحوال استحالة المنى الى العلقة، و بعدها استح ه الى المضغة، و بعدها استح ه الى تکوّن القلب و الأعضاء الأولى و أوعیتها، و بعدها تکوّن الأطراف، الى آ ما أفاد.

یا- عین فی الفصل بین الروح البخاری، و الروح الانسانی: الروح البخاری هو الحار الغریزی الذی هو الآلة النفسانیة الأولى. و هو جسم لطیف ذو مزاج متکوّن من صفوة الأخلاط الأربعة و هو ألطف الأجسام الباقیة من أجزاء البدن و أدقّها و أصفاها. و لذلک کان أشد قبولا لأفعال النفس من سائر أجزاء البدن. و الروح الانسانی أی النفس الناطقة لیس بجسم، بل جوهر مجرد عن المادة و أحکامها. و الروح و النفس یطلقان بالاشتراک الاسمی علیهما. و الروح البخاری مطیّة أولى للنفس الناطقة فی تعلقها بالبدن أی علّة قریبة لحیوة البدن، و النفس علة بعیدة لها. و الروح البخاری یحویه البدن، و أما الروح الإنسانی فالبدن مرتبة نازلة منه من حیث هو بدنه. و الروح البخاری اذا فارق البدن یبطل و یفسد، و أما الروح الانسانی فهو باق بحیوته الأبدیة، و انما یبطل بعض افعاله من بدنه العنصری.

و حیث إن الروح البخاری جسم لطیف ذو مزاج و مطیة اولى للروح الانسانی، فکلما کان‏

______________________________
(1). المؤمنون: 12.

(2). الشفاء، ج 1، ص 436-، الطبع الحجری الاوّل.

(3)، الاسفار، ج 4، ص 35، الطبع الرحلی الاوّل.

مزاجه أعدل کان افعال الروح الانسانی اکثر و اشدّ و على غایة الاستواء و الاعتدال.

الطبیب یبحث عن الروح البخاری، و الارواح البخاریة عنده ثلاثة: احدها الطبیعی و تولّده فی الکبد؛ و ثانیها الروح الحیوانی و تولّده فی القلب؛ و ثالثها الروح النفسانی و تولّده فی بطون الدماغ، على فصیل المحرّر فی محلّه.

یب- عین فی أن المزاج کلّما کانت أعدل، کانت النفس الفائضة علیه أفضل:

الاجسام العنصریة تمنعها صرفیة ضادّ عن قبول الحیوة


شرح کتاب «سرح العیون فی شرح العیون» توسط آیت الله صمدی آملی - جلسه سوم

دروس معرفت نفس - درس بیستم

درخواست حذف این مطلب

این درس دنباله سؤال و جواب درس پیش است :

س - در درس پیش از شما پرسیدم که فلانى چگونه شما را از نادانى به دانائى مى کشاند , در جواب گفته اید که او حرف مى زند و ما مى شنویم و کم کم یاد مى گیریم . در اینجا علاوه بر سؤالهائى که بعد از جواب نامبرده داشته ام , باز مى پرسم که از حرف زدن او چگونه نور دانش در شما راه یافت؟

درست به سؤال من دقت بفرمائید , از موج زدن هوا صوت پدید مىآید , این صوت را به پارسى آواز گوئیم و این موج از جهت هیات هائى که در گذرگاه خود از محبسها و م جها مى پذیرد حرف را به وجود مىآورد , پس حرف هیاتى است که به آواز عارض مى گردد (فصل دوم رساله اسباب حدوث الحروف تالیف شیخ رئیس ابن سینا رضوان الله تعالى علیه)

و به عبارت دیگر و روشنتر از حرکت زبان و برخورد آن به مخارج حروف و تموج هوا صوت پدید مىآید و حرف پیدا مى شود و این تموج هوا و شکنهاى گوناگون به دستگاه شنوائى شنونده برخورد کرده و به صماخ او رسیده و آن را شنیده است , اگر چه این خود امرى شگفت آور است و در دار هستى هیچ چیزى از د و کلان نیست که سبب حیرت انسان و مایه شگفتى آن نشود . این مطلب به جاى خود , ولى من سؤالم در این مقام این است که حرف از تموج هوا و هیات عارضه بر آن پدید آمد , و از این تموج چگونه به قول شما نورعلم و فروغ دانش در شنونده جاى گزین شده است , همین هواست که ما همواره در میان او به سر مى بریم چون ماهى در میان آب , و اگر از آن بدر برویم مى میریم چنانکه ماهى در بیرون آب . حالا بفرمائید این هوائى که ما در همه حال در او غوطه وریم چگونه به یک موج و شکن خوردن علم داده است ؟ آیا مى فرمائید که هواى ارج از دهان دانا به تموج و شکنش حامل نور علم است و آن را از راه دستگاه شنوائى به شنونده تحویل داده است یا وج از دهان , شرط نیست زیرا که از صوتهاى ضبط شده در آلات ضبط صوت چون گرمافون و مانند آن همان معانى مفهوم مى شود که آن حروف از دهانى بیرون شده باشد , چه جواب مى فرمائید ؟

ج - خیلى باید در این سؤال تامل کرد و براستى معمائى است که حل آن آسان نیست اکنون نمى دانم چه بگویم .

س - مگر شبیه همین سؤال را از خواندن نوشته هاى کتب و رسائل پیش نمى آید ؟ مگر جز این است که نوشته مرکبى است که به هیاتها و صورتها و شکلهاى گوناگون در آمده است ؟ چگونه از کتابى دانا مى شویم و به معارف مى رسیم در حالیکه چیزى از کتاب در ما انتقال نیافت . در حرف زدن باز تموج هوائى بود که در خواند . کتاب این هم نیست , فقط چشم , نقوشى را بر صفحه کاغذ مى نگرد , چطور از آن دانا مى شود ؟ دانش دهنده کیست ؟ کتاب آموزگار است یا آموزگار است ؟ ودانستى که سؤال و اشکال درباره هر دو پیش مىآید , و یا , نه کتاب آموزگار است و نه , بلکه اینها وسائل و معداتند و معلم , دیگرى است , و آن دیگرى کیست و تازه او چگونه تعلیم مى دهد و ما چگونه از او یاد مى گیریم چه جواب مى فرمائید؟

ج - فعلا در حیرت افتاده ام و مى بینم ایرادهاى شما وارد است و پرسشهاى شما درست و استوار و پاسخ آنها دشوار است , از شما مهلت مى طلبم . س - خیلى سپاسگزارم که به سؤالهایم دقت دارید و از سر انصاف جواب مى دهید , در جوابهاى درس پیش گفته بودید که در آن مجلس گفت و شنید , هر روز از تاریکى به روشنائى مى رسم , بفرمائید آنکه تاریک بود چه ى بود که روشن شد و روز بروز روشنتر مى شود ؟

ج - آن تاریک من بودم که روشن شده ام و روز بروز بتدریج روشنتر مى شوم .

س - متشکرم که به پرسشهایم پاسخ مى دهید , لطف بفرمائید آن «من» را که گفته اید آن تاریک , من بودم توضیح بدهید , تا درباره[ ( من]( شما آگاهى بدست آورم ؟

ج - آن[ ( من]( همین منم که در حضور شما هستم و من منم و همینم که مى بینى , و اینکه منم و رو بروى شما قرار گرفتم امر پوشیده اى نیست تا آن را توضیح دهم و تفسیر کنم و آن «من» همین «من» است و این منم دیگر چه توضیحى مى خواهد ؟ این پرسش شما سخت سست مى نماید . س - اگر اجازه مى فرمائید در این باره از شما پرسش کنم و خیلى متشکر مى شوم .

ج - خواهش مى کنم هر چه مى خواهید بپرسید .

س - این[ ( من]( شما که فرمودید روبرویم قرار گرفته است آیا لباس و کفش و کلاه شما هم جزء همین است ؟

ج - خیر آنها پوشاک من هستند و از من بدرند .

س - آیا موى سر و ریش شما جزء همین[ ( من]( است که مى فرمائید : آن [( من]( همین است که مى بینى ؟

ج - نه خیر موى سر و بدنم اگر چه به لباسم از من نزدیکترند ولى باز جزء من نیستند زیرا که مویم را مى زنم و مى تراشم و از تراشیدن مو , منم باقى است و من منم .

س - آیا رنگ اندام شما هم جزء آن[ ( من]( شماست که مى فرمائید آن[ ( من]( همین منم که در حضور شما هستم ؟

ج - اگر چه رنگ اندامم از مویم به من نزدیکتر است ولى باز فکر مى کنم که رنگ من هم از من بدر باشد و غیر از من باشد زیرا که ممکن است مثلا چند روزى در سفرى و یا در کارى باشم که باید در شعاع آفتاب بیابان به سر برم و کم کم رنگ اندامم که گندم گون بود از آفتاب و باد خوردن سیاه شود , پس در این صورت رنگم تغییر کرد و تبدیل یافت ولى من منم , و یا مثلا بیمارى یرقان بگیرم که رنگ اندامم بکلى زرد شود ولى باز من منم.

س - خیلى متشکرم که با منطق و استدلال به پرسشهایم پاسخ مى دهید , حالا بفرمائید انگشتان دست و پاى شما بلکه خود دست و پاى شما جزء این من شما است ؟

ج - بلکه مگر انگشتانم و دست و پایم مانند لباس و کفش و کلاه و مو و رنگم هستند که از من بدر باشند و بیرون از من باشند ؟

س - اگر ى , یک انگشت او را بریده اند آیا افعال و آثارش را به خود نسبت نمى دهد و نمى گوید من دیدم و من شنیدم و من رفتم و من آمدم و من گرفتم و من دادم و من شه و من پیش بینى مى کنم و همچنین در افعال دیگر ؟

ج - چرا این افعال را به خود نسبت مى دهد .

س - آیا به ب این یک انگشت او در آن من او خللى و نقصانى حاصل شد که وقتى مى گوید من , از منى که یک جزء آن بریده شد خبر مى دهد ؟ و یا اینکه چه بسیار در افعال و اقوال و احوالش من من مى گوید و بکلى از آن انگشت ناقص غفلت دارد و هیچ در خاطرش خطور نمى کند ؟

ج - ظاهرا باید همینطور باشد که شما مى گوئید .

س - پس آن انگشت جزء من آن نیست ؟

ج - بنابراین باید همچنین باشد .

س - حالا بفرمائید اگر انگشتان یک دستش را و یا دستش را تا مچ و یا آرنج و یا تا شانه , نداشته باشد آیا احوال و افعال و اقوالش را به خود نسبت نمى دهد و ذهول و غفلت از نبود دست در اسناد آثارش به خود برایش پیش نمى آید ؟

ج - ظاهرا در این صورت هم چنان است که شما مى گوئید . س - پس دست او هم جزء آن من او نیست .

ج - باید همینطور باشد که شما مى گوئید .

س - اگر دستها و پاهایش را نداشته باشد و یا دارد ولکن به کلى افلیج و از کار افتاده اند و مانند چوب خشکى به او چسبیده اند , آیا در این صورت باز نمى گوید من چنان و چنین گفتم و من و من , و یا در این من گفتن اشارت به برخى از قسمت من خود مى کند و از جزء منش خبر مى دهد ؟

ج - ظاهرا من همان من است و کل و جزء در او راه ندارد و تفاوتى پیش نمى آید .

س - پس دست و پایت جزء من تو نیست.

ج - باید اینطور باشد .

س - آیا همین پرسش در گوش و چشم و بینى و زبان و دندان و اعضا و جوارح دیگر پیش نمى آید ؟ آیا آنها جزء من تو هستند ؟

ج - باید حق با شما باشد . گویا که این اعضا هم جزء من نباشند . س - اینها سؤالاتى درباره اعضاى ظاهرى بود , حالا بفرمائید اگر ى یک کلیه او را گرفته باشند با کلیه دیگر زنده نمى ماند ؟

ج - چرا زنده مى ماند , و افراد بسیارى را مى شناسیم که با یک کلیه زنده اند و بخوبى در کار و کوشش و روزانه زندگى خود هستند .

س - سخن را کوتاه کنم , آیا همان سؤالهائى که در اعضاى دیگر پیش آوردیم در اینجا پیش نمى آید تا در نتیجه بگوئیم که کلیه هم جزء آن من نیست ؟

ج - باید همینطور باشد .

س - کوتاه سخن , آیا اگر قلب ى را بگیرند زنده مى ماند , و یا اگر سر ى را ببرند زنده مى ماند ؟

ج - نه خیر .

س - آیا قلب , آن[ ( من]( است و یا سر , آن[ ( من]( است ؟

ج - مسلما باید قلب یا سر آن[ ( من]( باشد , و گرنه شما که انسان را بکلى مثله کرده اید و چیزى از او باقى نگذاشته اید و بدیهى است اگر سر و یا قلب او هم آن[ ( من]( نباشد پس کیست که من من مى گفت و بالا ه باید چیزى باقى بشد تا من او باشد و شما از انسان آنچه بود همه را به کنار گذاشته اید و از او گرفته اید و او را هیچ کرده اید . دیگر من او کوتا من من بگوید ؟

س - اجازه مى فرمائید سؤالم را ادامه بدهم و پرسش و کاوش بیشتر در میان آورم ؟

ج - خواهش مى کنم بفرمائید .

متن کامل رساله نور وحدت

درخواست حذف این مطلب

رساله نور وحدت نوشته خواجه عبدالله معروف به خواجه حوراء

از مرحوم سعادت پرور منقول است که حضرت علامه طباطبایی مطالعه این رساله را برای سالکین متوسط مناسب می دانستند تا بیشتر متوجه تفکر در وحدت بشوند.

متن کامل رساله این است.

ادامه مطلب

م ومات طالب علم

درخواست حذف این مطلب

ابویوسف یعقوب بن اسحق کندی:

یحتاج طالب العلم سته اشیاء، حتی ی فیلسوفا، فان نقصت لم یتم: ذهن بارع، وعشق لازم، و صبر جمیل، وروع خال، و فاتح مفهم و مدة طویلة


دانش پژوه به شش چیز نیاز دارد تا دانا شود که اگر یکی از آنها کم بود تمام نگردد: هوش سرشار، دوستی پیوسته (به دانش)، بردباری نیکو (در برابر پیش آمد ها، و دانش پژوه)، دلی تهی (از آرزوهای گوناگون که رهزن اند)، گشاینده ای دریافت دهنده( )، روزگاری دراز.

دروس معرفت نفس - درس هجدهم

درخواست حذف این مطلب

سخن در پیرامون حرکت بود، به سوى همان سخن باز گردیم و از حرکت بگوییم: مى‏ دانید که دو خط موازى آن دو خط اند که اگر از هر نقطه مفروض بر هر یکى از آن دو خط خطى به استقامت ا اج شود و به خط دوم منتهى گردد این خطوط مستقیم همه به یک اندازه باشند، یعنى فاصله میان آن دو خط به یک اندازه است.

ادامه مطلب

تعریف فلسفه

درخواست حذف این مطلب

چند وجه از تعریفات فلسفه که همه این تعریفات ناظر به یک حقیقت‏ اند:

الف- الفلسفة هیاستعمال شبّه بالإله بقدر الطاقة البشریة.[1]

ب- الفلسفة استکمال النفس الإنسانیة بمعرفة حقائق الموجودات على ما هی علیها، و الحکم بوجودها تحقیقا بالبراهین لا أخذا بالظن و قلید بقدر الوسع الإنسانی.[2]

ج- الفلسفة استکمال النفس الإنسانیة بمعرفة نظم العالم نظما عقلیا على حسب‏ الطاقة البشریة لیحصل شبّه بالبارى تعالى.[3]

د- الحکمة: معرفة الوجود الواجب و هو الأول، و لا یعرفه عقل کما یعرف هو ذاته، فالحکیم بالحقیقة هو الأول.[4]

ه- الحکمة: وج النفس إلى کمالها الممکن فی جانبی العلم و العمل.[5]

و- الحکمة: العلم بأحوال أعیان الموجودات على ما هی علیه فی نفس الأمر بقدر الطاقة البشریة.[6]

ز- الفلسفة: حبّ الحکمة. و الفیلسوف: محبّ الحکمة.[7]

ح- الفلسفة: العنایة بالموت. و المراد من الموت إماتة الشهوات لأن إماتة الشهوات هی السبیل إلى الفضیلة.[8]

ط- الفلسفة: صناعة الصناعات و حکمة الحکم.[9]

ى- الفلسفة: معرفة الإنسان نفسه.[10]

یا- الفلسفة: علم الأشیاء الأبدیة الکلیة إنّیاتها و مائیّاتها و عللها بقدر طاقة الإنسان.[11]

یب- الحکمة هی سبب وجود الأشیاء مطلقا.[12]

یج- الفلسفة فی اللغة الیونانیة شبّه بحضرة واجب الوجود بقدر الطاقة البشریة لتحصیل السعادة الأبدیة، کما ورد فی الحدیث تخلّقوا بأخلاق اللّه، أی تشبّهوا به فی الإحاطة بالمعلومات و جرّد عن الجسمانیّات.[13]

ید- الحکمة استکمال النفس الإنسانیة بتحصیل ما علیه الوجود فی نفسه، و ما علیه الواجب مما ینبغى أن یکتسبه تعلمها لیصیر عالما معقولا مضاهیا للعالم الموجود و یستعدّ للسعادة القصوى الأ ویة بحسب الطاقة البشریة.[14]

یه- النفس الناطقة کمالها الخاص بها أن تصیر عالما عقلیا مرتسما فیها صورة الکل و النظام المعقول فی الکل و الخیر الفائض فی الکل، مبتدئة من مبدأ الکل، سالکة إلى الجواهر الشریفة ال ة المطلقة، ثم ال ة المتعلقة نوعا مّا بالأبدان، ثم الأجسام العلویة بهیئاتها و قواها، ثم کذلک حتى تستوفی فی نفسها هیأة الوجود کله، فتنقلب عالما معقولا موازیا للعالم الموجود کله، مشاهدة لما هو الحسن المطلق و الخیر المطلق و الجمال الحق المطلق، و متحدة به، و منتقشة بمثاله و هیأته، و من طة فی سلکه، و صائرة من جوهره …[15]

یو- المقام المحمود هو ادراک حقائق الأشیاء بنحو الشهود. «اسفار» ج 1، ص 248، چاپ ى، تعلیقه حکیم ملا على نورى



[1] «اسفار» ج 3، ص 125، رحلى، چاپ سنگى.

[2] «اسفار» ج 1، ص 5، رحلى، چاپ سنگى.

[3] «اسفار» ج 1، ص 5، رحلى، چاپ سنگى.

[4] «تعلیقات شیخ» ص 20، 60، مصر، چاپ اول.

[5] «اللآلئ المنتطمة» ص 38، به تصحیح علامه حسن زاده آملی

[6] «اللآلئ المنتطمة» ص 38، به تصحیح علامه حسن زاده آملی

[7] «رساله کندى در حدود و رسوم اشیاء» ضمن «رسائل کندى» ص 172- 173، مصر، چاپ اول.

[8] همان مصدر.

[9] همان مصدر.

[10] همان مصدر.

[11] همان مصدر.

[12] «اسفار» ج 1، ص 5، رحلى، چاپ سنگى.

[13] «دستور العلماء» ج 3، ص 44، چاپ حیدرآباد دکن.

[14] «محبوب القلوب» ص 6، چاپ اوّل

[15] «الهیّات شفا» ص 546، مقاله نهم، فصل هفتم، رحلى، چاپ سنگى.


متن کامل و ترجمه حدیث جنود عقل و جنود جهل

درخواست حذف این مطلب

عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عَلِیِّ بْنِ حَدِیدٍ عَنْ سَمَاعَةَ بْنِ مِهْرَانَ‏
قَالَ کُنْتُ عِنْدَ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع وَ عِنْدَهُ جَمَاعَةٌ مِنْ مَوَالِیهِ فَجَرَى ذِکْرُ الْعَقْلِ وَ الْجَهْلِ

فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع :

اعْرِفُوا الْعَقْلَ وَ جُنْدَهُ وَ الْجَهْلَ وَ جُنْدَهُ تَهْتَدُوا

قَالَ سَمَاعَةُ:

فَقُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاکَ لَا نَعْرِفُ إِلَّا مَا عَرَّفْتَنَا

فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع:

ادامه مطلب

توجه به نفس و سیر و سلوک روحانى در جوامع تاریخى و مذهبى

درخواست حذف این مطلب

اگر ما در ملل و ادیان مانند، برهمنى و بو و ستاره پرستى و مانى و مجوسى و یهودى و یت و دقت به عمل آوریم، خواهیم دید که براى این امر مهم یعنى به دست آوردن معرفت نفس و تحصیل آثار آن، نهضت هاى عمیق و ریشه دار بوده است ولو این که این رغبت و نهضت به یک صورت نبوده، بلکه از جهت اوصاف و کیفیت تلقین و تقویم مختلف بوده اند، الاّ این که همه آن ها دعوت تزکیه نفس را داشته اند. ذیلاً مختصرى از شرح آن بیان مى شود:

۱ برهمائى:

برهمائى که مذهب هند قدیم بوده است، گو این که در توحید و نبوت با ادیان صاحب کتاب مخالف است، لکن همین کیش هم مردم و مخصوصا خود براهمه را دعوت به تزکیه نفس و تطهیر باطن مى کرده است.

اما سایر مذاهب که هندى ها دارند، از قبیل جوکیه که اصحاب نفس و اوهامند و اصحاب ت و اصحاب حکمت و دیگران، براى هر یک از این طوایف نیز ریاضت ها و اعمال شاقه مخصوصى هست. هیچ کدام از این ها از یک نحوه گوشه گیرى و تحریم لذایذ ى و جلوگیرى نفس از تمتع از آن، خالى نیستند.

۲ بودائى:

بودائیان نیز بناى مذهبشان بر تهذیب نفس و مخالفت هواى نفسانى و تحریم لذایذ بر نفس به منظور رسیدن به حقیقت معرفت است، خود بودا در زندگى اش همین طریقه را سلوک مى کرده است.

۳ ستاره پرستان:

«صابئون» طایفه اى هستند، که قائل به ات و بت هاى آن ها هستند. اینان نیز گر چه امر نبوت را انکار کرده اند، الاّ این که در طریق رسیدن به کمال معرفت نفس راه هایى دارند، که خیلى با طریق براهمه و بودائیان تفاوت ندارد. این صابئون نیز گرچه در بین خود اختلافاتى درباره عقاید عمومى مربوط به مسئله خلق و ایجاد دارند، لکن در باب وجوب ریاضت دادن به نفس براى رسیدن به کمال معرفت و به سعادت این نشئه همگى متفقند.

۴ پیروان مانى:

پیروان مانى از ثنوى ها (مشرکین دو خدائى) نیز اساس مذهبشان بر این پایه است، که نفس از عالم نور علوى است و در این دام هاى مادى یعنى بدن منزل گزیده و از آن مقام بلند به این درجه پست هبوط نموده است و وقتى مى توان به سعادت و کمال رسید که یا به اختیار خود و به وسیله ریاضت دادن به نفس و یا بدون اختیار یعنى به مرگ طبیعى این دام ظلمانى را ش ته از قفس خاکى به ساحت نور پرواز نماید.

۵ ادیان صاحب کتاب:

و اما اهل کتاب یعنى یهود و نصارى و مجوس، اینان نیز کتاب هاى مقدسشان یعنى عهد عتیق و عهد جدید و آوستا، از دعوت به اصلاح و تهذیب نفس و مخالفت با هواهاى آن پر است. مخصوصا عهد قدیم و جدید که همواره زهد در دنیا و اشتغال به تطهیر باطن را توصیه مى کنند و لایزال در این ملت مخصوصا در نصارى در هر قرنى عده کثیرى از زهاد و تارکین دنیا در مقام تربیت دادن به نفس خود از مردم کناره گیرى مى کنند، به طورى که مسئله رهبانیت یکى از سنن متبعه آن هاست و داستان رهبانیت ایشان را قرآن کریم هم ذکر کرده و فرموده است:

«... رهبانیتى که نصارى آن را بدعت کرده و ما دستورى به آنان ندادیم، مگر تحصیل خشنودى خدا، پس رعایت ن د، آن طورکه جا داشت رعایت کنند...! » (۲۷/حدید)

و درباره عابدها و تارکین دنیاى یهود هم فرموده:

«لَیْسُوا سَوآءً مِنْ اَهْلِ الْکِتابِ اُمَّةٌ قائِمَةٌ یَتْلُونَ ایاتِ اللّهِ اناءَ اللَّیْلِ وَ هُمْ یَسْجُدُونَ _ ی ان نیستند، از اهل کتاب گروهى که ایستاده و پایدارند، تا آیات خدا را شبانگاه تلاوت کنند و آن هایند که به درگاه خدا سجده مى برند!» (۱۱۳ / آل عمران)

۶ مرتاضان:

فرق مختلف مرتاضین، انى که داراى عملیات شگفت آورى هستند ؛ مانند ساحران اهل سیمیا و اصحاب طلسمات و آن هایى که داراى تسخیر ارواح و تسخیر جن و تسخیر ت حروف و کواکب و غیر آن هستند و آنان که به احضار و تسخیر نفوس پرداخته اند، گرچه براى هر کدامشان ریاضت هاى عجیب مخصوصى است و لکن نتیجه نوع آن ها همان تسلط بر نفس است.

خلاصه آن چه گفته شد این است که هدف نهائى جمیع ارباب ادیان و مذاهب و صاحبان اعمال مخصوص همانا تهذیب نفس است به وسیله ترک هواها و اشتغال به تطهیر آن از اخلاق نکوهیده و احوالى که با هدف مناسب و سازگار نیست.


المیزان ج ۱۱، ص ۳۰۹. (ذیل آیه ۱۰۵ سوره مائده)

آداب مرید قبل از یافتن شیخ

درخواست حذف این مطلب

محی الدین ابن عربی باب 53 از کتاب فتوحات خود را اختصاص داده است به آنچه مرید قبل از یافتن شیخ باید مبادرت به آن کند. همه عرفا به انی که می خواهند سیر و سلوک کنند دستوراتی عمومی دارند که با انجام این دستورات لیاقت پیدا می کنند به محضر برسند و آن قسمت از راه را که باید با رفت طی کنند. و اگر ی این مقدمات را انجام ندهد معلوم است در نیت خود صادق نیست و شایستگی محضر را هم ندارد.

متن این باب از فتوحات ذکر می شود و ان شاء الله در فرصت مناسب آن را به فارسی هم ترجمه می کنیم.


الباب الثالث و الخمسون فی معرفة ما یلقى المرید على نفسه من الأعمال قبل وجود الشیخ‏

ادامه مطلب

مراقبت از نفس

درخواست حذف این مطلب

« یا اَیُّهَا الَّذینَ امَنُوا اتَّقُوا اللّهَ وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ لِغَدٍ وَ اتَّقُوا اللّهَ...! » (۱۸ / )

« اى انى که ایمان آورده اید، بپر د از خدا، باید هر نفسى مراقب باشد که براى فرداى خود چه پیش فرستاده است، بپر د از خدا...! »

در آیه فوق دستور مى دهد، نفس را زیرنظر گرفته و عملیات صالح او را که سرمایه و توشه فرداى اوست و بهترین توشه تقوى است تحت مراقبت قرار دهند، زیرا براى نفس، امروز و فردایى است. و نفس هر آنى در حرکت و در طى مسافت است و منتهاى سیرش خداى سبحان است چه نزد اوست، حسن ثواب یعنى بهشت.

بنابراین، بر انسان است، که این راه را ادامه داده و همواره به یاد خداى خود باشد و لحظه اى فراموشش نکند، چه خداى سبحان غایت و هدف است و انسان عاقل هدف را از یاد نمى برد، زیرا مى داند که فراموش هدف باعث از یاد بردن راه است. روى این حساب اگر ى خداى خود را فراموش کند، خود را هم فراموش کرده و در نتیجه براى روز واپسین خود زاد و توشه اى که مایه زندگیش باشد، نیندوخته است و این همان هلاکت است.

رسول اللّه صلى الله علیه و آله در روایتى فرمود: « مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ یعنى هر که خود را شناخت خداى خود را شناخت!»


المیزان ج ۱۱، ص ۲۸۱

رزق

درخواست حذف این مطلب

خدای تعالی رزق احمقان را زیاد داده تا عاقلان عبرت بگیرند و بدانند که وسعت رزق به سعی و حیله میسر نمی شود.


انارة العقل م وف بطوع هوی

درخواست حذف این مطلب

در کتاب صمدیه شیخ بهایی وقتی می خواهد بگوید اگر مضاف الیه مذکر بود (در برخی شرایط) مضاف ب تذ می کند و برع ، به این عبارت مثال می زند: «انارة العقل م وف بطوع هوی» یعنی: نور و روشنایی عقل با اطاعت از هوا و هوس وف می شود.

این عبارت یک عبارت بسیار اخلاقی و آموزنده است.

در کت اخلاقی دیدم که از وس سوال کرده بودند تو که موذن خدا در زمین هستی و اوقات عبادت را به مردمان یادآور می شوی و خودت هم همیشه ذاکر هستی پس چرا پرواز نمی کنی و اوج نمی گیری، جواب داده بود که من همیشه سرم در زباله ها و ها مشغول جمع آوری دانه هستم چون اسیر و دنیایم.


شرح صدر

درخواست حذف این مطلب

آیت الله جوادی آملی در سخنانی درباره علامه طباطبایی:

و همچنین درباره روایات اصرار داشتند به این که همه این علوم زمینه است براى شرح صدر، نه بارى است که انسان بر دوش خود حمل مى کند که بر دوش قرآن بنهد.

فرمود: «این درس ها، این بحث ها، همان طورى که اصول و فقه و سایر علوم براى آن استک ه انسان یک مقدار زمینه را فراهم د که با شرح صدر بیش ترى به خدمت قرآن و حدیث برود، برداشت خوبى داشته باشد، علوم عقلى هم که تقریباً قراین لبى متصل و منفصل اند، آنها هم همین نقش شرح صدر را دارند».


مرزبان وحی و د: یادنامه مرحوم علامه محمدحسین طباطبایی قدس سره - صفحه۷۱۰

دروس معرفت نفس - درس شانزدهم

درخواست حذف این مطلب

تا اندازه ‏اى روشن شدیم که در سراى هستى هیچ موجودى در حدّ خود نه ناقص است و نه شرّ، و سخن از نقص و شرّ به قیاس و نسبت پیش مى ‏آید. و شاید در هر یک از این دو مطلب پرسش هاى گوناگون براى دوستانم پیش آید و ایرادهایى در ذهنشان خطور کند، امیدوارم که نوبت طرح آنها برسد و به هر یک پاسخ درست‏ داده شود.

ادامه مطلب

سیر در نفس و حق معرفت الهى

درخواست حذف این مطلب

«سَنُریهِمْ ایاتِنا فِى الاْفاقِ وَ فى اَنْفُسِهِمْ...! » (۵۳ / فصلت)

«به زودى نشانشان مى دهیم، آیات آفاقى خود را و آیاتى، که در نفس خود آن ها داریم...! »

نفس انسانى کارهایش، جز در خودش انجام نمى شود. چیزى نیست که او را از خودش بیرون و جدا سازد. او جز سیر قهرى و اضطرارى و به عبارت دیگر فطرى درباره مسیر خود کارى ندارد.

او از هر چیزى که بر حسب ظاهر با آن اختلاط و اجتماع دارد، جدا و بیگانه است، مگر از پروردگار خود، چه او محیط است به باطن و ظاهر نفس و به هر چیزى که با نفس است.

روى این حساب انسان مشاهده مى کند و درمى یابد که نفسش اگر چه در ظاهر با مردم است، لکن در واقع دائما با پروردگار خود در خلوت است. این جاست که از هرچیزى منصرف و منقطع شده و به سوى خداى خود متوجه مى شود و هر چیزى را از یاد برده و تنها به یاد خدایش درمى آید. این جاست که دیگر چیزى بین او و خدایش حجاب و ستره نمى شود.

این است، همان حق معرفتى که براى آدمیان میسور و ممکن دانسته شده است و سزاوار است نام آن را خدا را به خدا شناختن نهاد.


المیزان ج ۱۱، ص ۲۹۳


مرتبط

نحن اقرب الیه من حبل الورید

درخواست حذف این مطلب

در دفتر ششم مثنوی حکایتی هست که شخصی را در رویا آدرس گنجی دادند و گفتند به فلان جا برو و رقعه ای هست و در آن رقعه نقشه ای و ...

دید در خواب او شبی و خواب کو

واقعهٔ بی خواب صوفی راست خو

هاتفی گفتش کای دیده تعب

رقعه ای در مشق وراقان طلب

رقعه ای شکلش چنین رنگش چنین

بس بخوان آن را به خلوت ای حزین

اندر آن رقعه نبشته بود این

که برون شهر گنجی دان دفین

آن فلان قبه که در وی مشهدست

پشت او در شهر و در در فدفدست

پشت با وی کن تو رو در قبله آر

وانگهان از قوس تیری بر گذار

چون فکندی تیر از قوس ای سعاد

بر کن آن موضع که تیرت اوفتاد

آن شخص رفت و دید همه مشخصاتی که گفته اند صحیح است و بنابراین تیر و کمانی مهیا ساخت و ...

پس کمان سخت آورد آن فتی

تیر پرانید در صحن فضا

زو تبر آورد و بیل او شاد شاد

کند آن موضع که تیرش اوفتاد

کند شد هم او و هم بیل و تبر

خود ندید از گنج پنهانی اثر

هم چنین هر روز تیر انداختی

لیک جای گنج را نشناختی

خلاصه بعد از آنکه از یافتن گنج ناامید شد و به درگاه خداوند زاری کرد که پس این گنج کجاست باز رویایی مشاهده کرد و راز را با او فاش د؛ که گفتند تیر بیانداز، نگفتند که کمان را بکش. گنج همان جا زیر پایت بوده است.

کو بگفتت در کمان تیری بنه

کی بگفتندت که اندر کش تو زه

آنچ حقست اقرب از حبل الورید

تو فکنده تیر فکرت را بعید

ای کمان و تیرها بر ساخته

صید نزدیک و تو دور انداخته

هرکه دوراندازتر او دورتر

وز چنین گنجست او مهجورتر


از خلق زیبای رضا علیه السلام

درخواست حذف این مطلب

نقل است که هرگاه ابوالحسن الرضا علیه السلام غذا می خورد، یک کاسه خالی هم برایش می آوردند و کنار سفره اش می گذاشتند و حضرت از قسمت خوب غذا مقداری برمی داشت و در آن کاسه می گذاشت و سپس دستور می داد آن را به مستمندان بدهند و آن گاه این آیه را تلاوت می فرمود: «فَلَا اقْتَحَمَ الْعَقَبَةَ» (بلد11)


اعتراف ابوحاتم ابن حبان به جل شأن رضا علیه السلام

درخواست حذف این مطلب

اعتراف ابوحاتم ابن حبان یکی از بزرگان اهل سنت به جل شأن رضا علیه السلام

و قبره بسناباد خارج النوقان، مشهورٌ یزار بجنب قبر الرشید، قد زرته مراراً کثیرةً، و ما حلّت بی شدة فی وقت مُقامی بطوس فزرت قبر علی بن موسى الرضا صلوات اللَّه على جده و علیه و دعوت اللَّه إز ها عنی، إلاّ استجیب لی و ز عنی تلک الشدة، و هذا شی ءٌ جربته مراراً فوجدته کذلک، أماتنا اللَّه على محبة المصطفى و أهل بیته صلّى اللَّه علیه و علیهم أجمعین

و قبر او در سناباد خارج از منطقه نوقان مشهور است و مورد زیارت، کنار قبر هارون، من بارها آنجا را زیارت کرده ام، هیچ سختی به من روی نیاورد وقتی در طوس زندگی می پس به زیارت رضا صلوات الله علی جده و علیه رفتم و دعا تا خدا آن سختی را برطرف کند الّا اینکه دعایم مستجاب شد و آن سختی از من رفع شد و این مطلبی است که بارها آن را تجربه کرده ام وآن را این چنین یافتم. خدا ما را با محبت مصطفی و اهل بیتش بمیراند. صلی الله علیه و علیهم اجمعین

الحافظ ابوحاتم محمد ابن حبان البستی (متوفی ۳۵۴ ق)


الثقات ج۸، ص۴۵۶ و ۴۵۷