دروس معرفت نفس - درس بیستم

درخواست حذف این مطلب

این درس دنباله سؤال و جواب درس پیش است :

س - در درس پیش از شما پرسیدم که فلانى چگونه شما را از نادانى به دانائى مى کشاند , در جواب گفته اید که او حرف مى زند و ما مى شنویم و کم کم یاد مى گیریم . در اینجا علاوه بر سؤالهائى که بعد از جواب نامبرده داشته ام , باز مى پرسم که از حرف زدن او چگونه نور دانش در شما راه یافت؟

درست به سؤال من دقت بفرمائید , از موج زدن هوا صوت پدید مىآید , این صوت را به پارسى آواز گوئیم و این موج از جهت هیات هائى که در گذرگاه خود از محبسها و م جها مى پذیرد حرف را به وجود مىآورد , پس حرف هیاتى است که به آواز عارض مى گردد (فصل دوم رساله اسباب حدوث الحروف تالیف شیخ رئیس ابن سینا رضوان الله تعالى علیه)

و به عبارت دیگر و روشنتر از حرکت زبان و برخورد آن به مخارج حروف و تموج هوا صوت پدید مىآید و حرف پیدا مى شود و این تموج هوا و شکنهاى گوناگون به دستگاه شنوائى شنونده برخورد کرده و به صماخ او رسیده و آن را شنیده است , اگر چه این خود امرى شگفت آور است و در دار هستى هیچ چیزى از د و کلان نیست که سبب حیرت انسان و مایه شگفتى آن نشود . این مطلب به جاى خود , ولى من سؤالم در این مقام این است که حرف از تموج هوا و هیات عارضه بر آن پدید آمد , و از این تموج چگونه به قول شما نورعلم و فروغ دانش در شنونده جاى گزین شده است , همین هواست که ما همواره در میان او به سر مى بریم چون ماهى در میان آب , و اگر از آن بدر برویم مى میریم چنانکه ماهى در بیرون آب . حالا بفرمائید این هوائى که ما در همه حال در او غوطه وریم چگونه به یک موج و شکن خوردن علم داده است ؟ آیا مى فرمائید که هواى ارج از دهان دانا به تموج و شکنش حامل نور علم است و آن را از راه دستگاه شنوائى به شنونده تحویل داده است یا وج از دهان , شرط نیست زیرا که از صوتهاى ضبط شده در آلات ضبط صوت چون گرمافون و مانند آن همان معانى مفهوم مى شود که آن حروف از دهانى بیرون شده باشد , چه جواب مى فرمائید ؟

ج - خیلى باید در این سؤال تامل کرد و براستى معمائى است که حل آن آسان نیست اکنون نمى دانم چه بگویم .

س - مگر شبیه همین سؤال را از خواندن نوشته هاى کتب و رسائل پیش نمى آید ؟ مگر جز این است که نوشته مرکبى است که به هیاتها و صورتها و شکلهاى گوناگون در آمده است ؟ چگونه از کتابى دانا مى شویم و به معارف مى رسیم در حالیکه چیزى از کتاب در ما انتقال نیافت . در حرف زدن باز تموج هوائى بود که در خواند . کتاب این هم نیست , فقط چشم , نقوشى را بر صفحه کاغذ مى نگرد , چطور از آن دانا مى شود ؟ دانش دهنده کیست ؟ کتاب آموزگار است یا آموزگار است ؟ ودانستى که سؤال و اشکال درباره هر دو پیش مىآید , و یا , نه کتاب آموزگار است و نه , بلکه اینها وسائل و معداتند و معلم , دیگرى است , و آن دیگرى کیست و تازه او چگونه تعلیم مى دهد و ما چگونه از او یاد مى گیریم چه جواب مى فرمائید؟

ج - فعلا در حیرت افتاده ام و مى بینم ایرادهاى شما وارد است و پرسشهاى شما درست و استوار و پاسخ آنها دشوار است , از شما مهلت مى طلبم . س - خیلى سپاسگزارم که به سؤالهایم دقت دارید و از سر انصاف جواب مى دهید , در جوابهاى درس پیش گفته بودید که در آن مجلس گفت و شنید , هر روز از تاریکى به روشنائى مى رسم , بفرمائید آنکه تاریک بود چه ى بود که روشن شد و روز بروز روشنتر مى شود ؟

ج - آن تاریک من بودم که روشن شده ام و روز بروز بتدریج روشنتر مى شوم .

س - متشکرم که به پرسشهایم پاسخ مى دهید , لطف بفرمائید آن «من» را که گفته اید آن تاریک , من بودم توضیح بدهید , تا درباره[ ( من]( شما آگاهى بدست آورم ؟

ج - آن[ ( من]( همین منم که در حضور شما هستم و من منم و همینم که مى بینى , و اینکه منم و رو بروى شما قرار گرفتم امر پوشیده اى نیست تا آن را توضیح دهم و تفسیر کنم و آن «من» همین «من» است و این منم دیگر چه توضیحى مى خواهد ؟ این پرسش شما سخت سست مى نماید . س - اگر اجازه مى فرمائید در این باره از شما پرسش کنم و خیلى متشکر مى شوم .

ج - خواهش مى کنم هر چه مى خواهید بپرسید .

س - این[ ( من]( شما که فرمودید روبرویم قرار گرفته است آیا لباس و کفش و کلاه شما هم جزء همین است ؟

ج - خیر آنها پوشاک من هستند و از من بدرند .

س - آیا موى سر و ریش شما جزء همین[ ( من]( است که مى فرمائید : آن [( من]( همین است که مى بینى ؟

ج - نه خیر موى سر و بدنم اگر چه به لباسم از من نزدیکترند ولى باز جزء من نیستند زیرا که مویم را مى زنم و مى تراشم و از تراشیدن مو , منم باقى است و من منم .

س - آیا رنگ اندام شما هم جزء آن[ ( من]( شماست که مى فرمائید آن[ ( من]( همین منم که در حضور شما هستم ؟

ج - اگر چه رنگ اندامم از مویم به من نزدیکتر است ولى باز فکر مى کنم که رنگ من هم از من بدر باشد و غیر از من باشد زیرا که ممکن است مثلا چند روزى در سفرى و یا در کارى باشم که باید در شعاع آفتاب بیابان به سر برم و کم کم رنگ اندامم که گندم گون بود از آفتاب و باد خوردن سیاه شود , پس در این صورت رنگم تغییر کرد و تبدیل یافت ولى من منم , و یا مثلا بیمارى یرقان بگیرم که رنگ اندامم بکلى زرد شود ولى باز من منم.

س - خیلى متشکرم که با منطق و استدلال به پرسشهایم پاسخ مى دهید , حالا بفرمائید انگشتان دست و پاى شما بلکه خود دست و پاى شما جزء این من شما است ؟

ج - بلکه مگر انگشتانم و دست و پایم مانند لباس و کفش و کلاه و مو و رنگم هستند که از من بدر باشند و بیرون از من باشند ؟

س - اگر ى , یک انگشت او را بریده اند آیا افعال و آثارش را به خود نسبت نمى دهد و نمى گوید من دیدم و من شنیدم و من رفتم و من آمدم و من گرفتم و من دادم و من شه و من پیش بینى مى کنم و همچنین در افعال دیگر ؟

ج - چرا این افعال را به خود نسبت مى دهد .

س - آیا به ب این یک انگشت او در آن من او خللى و نقصانى حاصل شد که وقتى مى گوید من , از منى که یک جزء آن بریده شد خبر مى دهد ؟ و یا اینکه چه بسیار در افعال و اقوال و احوالش من من مى گوید و بکلى از آن انگشت ناقص غفلت دارد و هیچ در خاطرش خطور نمى کند ؟

ج - ظاهرا باید همینطور باشد که شما مى گوئید .

س - پس آن انگشت جزء من آن نیست ؟

ج - بنابراین باید همچنین باشد .

س - حالا بفرمائید اگر انگشتان یک دستش را و یا دستش را تا مچ و یا آرنج و یا تا شانه , نداشته باشد آیا احوال و افعال و اقوالش را به خود نسبت نمى دهد و ذهول و غفلت از نبود دست در اسناد آثارش به خود برایش پیش نمى آید ؟

ج - ظاهرا در این صورت هم چنان است که شما مى گوئید . س - پس دست او هم جزء آن من او نیست .

ج - باید همینطور باشد که شما مى گوئید .

س - اگر دستها و پاهایش را نداشته باشد و یا دارد ولکن به کلى افلیج و از کار افتاده اند و مانند چوب خشکى به او چسبیده اند , آیا در این صورت باز نمى گوید من چنان و چنین گفتم و من و من , و یا در این من گفتن اشارت به برخى از قسمت من خود مى کند و از جزء منش خبر مى دهد ؟

ج - ظاهرا من همان من است و کل و جزء در او راه ندارد و تفاوتى پیش نمى آید .

س - پس دست و پایت جزء من تو نیست.

ج - باید اینطور باشد .

س - آیا همین پرسش در گوش و چشم و بینى و زبان و دندان و اعضا و جوارح دیگر پیش نمى آید ؟ آیا آنها جزء من تو هستند ؟

ج - باید حق با شما باشد . گویا که این اعضا هم جزء من نباشند . س - اینها سؤالاتى درباره اعضاى ظاهرى بود , حالا بفرمائید اگر ى یک کلیه او را گرفته باشند با کلیه دیگر زنده نمى ماند ؟

ج - چرا زنده مى ماند , و افراد بسیارى را مى شناسیم که با یک کلیه زنده اند و بخوبى در کار و کوشش و روزانه زندگى خود هستند .

س - سخن را کوتاه کنم , آیا همان سؤالهائى که در اعضاى دیگر پیش آوردیم در اینجا پیش نمى آید تا در نتیجه بگوئیم که کلیه هم جزء آن من نیست ؟

ج - باید همینطور باشد .

س - کوتاه سخن , آیا اگر قلب ى را بگیرند زنده مى ماند , و یا اگر سر ى را ببرند زنده مى ماند ؟

ج - نه خیر .

س - آیا قلب , آن[ ( من]( است و یا سر , آن[ ( من]( است ؟

ج - مسلما باید قلب یا سر آن[ ( من]( باشد , و گرنه شما که انسان را بکلى مثله کرده اید و چیزى از او باقى نگذاشته اید و بدیهى است اگر سر و یا قلب او هم آن[ ( من]( نباشد پس کیست که من من مى گفت و بالا ه باید چیزى باقى بشد تا من او باشد و شما از انسان آنچه بود همه را به کنار گذاشته اید و از او گرفته اید و او را هیچ کرده اید . دیگر من او کوتا من من بگوید ؟

س - اجازه مى فرمائید سؤالم را ادامه بدهم و پرسش و کاوش بیشتر در میان آورم ؟

ج - خواهش مى کنم بفرمائید .

دروس معرفت نفس - درس بیست و یکم

درخواست حذف این مطلب

این درس نیز دنباله سؤال و جواب درس پیش است :

س - در درس پیش از شما پرسیدم که آیا قلب و سر جزء آن من است که هر ى مى گوید من چنان گفتم و چنین شنیدم و چنان بودم و چنین شدم ؟ در پاسخ گفته اید آرى که اگر سر و قلب هم آن من نباشد پس کیست که من من مى گوید , و بنا شد که از شما در این باره پرسش بیشتر بنمایم .

ج - خواهش مى کنم بفرمائید .

س - لطفا به سؤالهایم خیلى دقت و توجه داشته باشید : بفرمائید آیا هیچگاه فکرهاى سنگین و عمیق در رشته هاى کار و زندگى شما براى شما پیش آمده است ؟

ج - چرا , چه بسیار گاهى براى حل یک مساله ریاضى چنان فکر عمیق روى مى دهد که از بیان آن عاجزم .

س - متشکرم , آیا در آن حال که براى حل مساله اى سخت به فکر فرو رفته اید توجه به اعضایتان رهزن شما هست یا نه ؟

ج - خواهش مى کنم سؤال را توضیح بدهید و روشنتر بپرسید . س - غرضم این است در آنحال که باید به فکر عمیق , مساله دشوارى را حل کنید , اگر سرو صداى خارجى باشد مزاحم کار شما نیست ؟

ج - چرا همینطور است که مى فرمائید .

س - و در آن حال اگر چشم بر چیزى بدوزید و سرگرم تماشاى آن باشید از کار فکریت باز نمى مانید ؟

ج - چرا خیلى واضح است .

س - آیا براى شما پیش نیامده است که وقتى بیدارید و به فکرى فرو رفته اید با اینکه چشم باز و گوش باز است اگر بقول بابا گفتنى شتر با بار از پیش چشم شما بگذرد از آن غفلت دارید و پس از آن اگر دیگرى از شما بپرسد که آیا اشترى با بار از اینجا عبور کرده است در جوابش مى گوئى ندیدم , و اگر در فکر نمى بودید او را مى دیدید و در هر دو صورت چشم باز است ؟

ج - چه بسیار که این احوال و اوضاع براى انسان پیش مىآید . س - آیا براى شما پیش نیامده است که در مطلب نیازمند به فکر عمیق از سر و صدا مى گریزید و به گوشه اى پناه مى برید و در آن حال که به فکر نشسته اید چه بسا که چشم خود را هم مى بندید که تا دیده به این و آن نیفتد و شما را از فکر باز ندارد و حتى خیالهاى درونى خودتان را از این سوى و آن سوى رفتن باز مى دارید تا فکرت از پراکندگى رهائى یابد و فقط به همان مطلب دشوار تمرکز یابد تا به حل آن دست بی د , آیا نه چنین است؟

ج - خوب مى فرمائید همین طور است که بیان مى کنید و چون و چرا برنمى دارد .

س - خیلى متشکرم , آیا همان طور که چشم خود را مى بندید و فکر را از خیالهاى پراکنده باز مى دارید , حالا بفرمائید اگر در آن حال درباره شکل و ریخت و ساختمان و تشریح عضوى از اعضاى بیرونى یا درونى خودتان نظر داشته باشید و در پیرامون آن شه کنید آیا از حل آن مطلب دشوار و سنگین باز نمى مانید و از آن فکر عمیقى که لازم بود منحرف و منصرف نمى شوید ؟

ج - این چنین است که مى فرمائید , و البته توجه به این امور مانع از غور و تعمق در مسائل سنگین و حل آنهاست.

س - این بود آنچه که در آغاز گفتم که در حال فرو رفتن در فکر توجه به اعضا رهزن است و انسان از فکر و به نتیجه رسیدن باز مى ماند , حالا که سخن بدینجا رسیده است با توجه و دقت هر چه بیشتر و با تامل هر چه بهتر بفرمائید در آن هنگام که در حل مساله اى بفکر فرو رفته اید تا به نتیجه آن رسیده اید و به جواب آن دست یافته اید آیا در آنحال تعمق فکرى که سخت به فکر فرو رفته اید هیچ مى گفتید که ملک و مالى دارم و رخت و لباسى دارم و یا دست و پائى دارم و یا سر و مغز و قلبى دارم و یا از همه غفلت و ذهول داشته اید و در عین حال تو بودى که به فکر فرو رفته بودى و تو بودى و تو , و چون از آنحال باز آمدى مى گوئى من فکر و فهمیدم و رسیدم لطفا بفرمائید این من کیست که مى گوید من فکر و من یافتم و من فهمیدم , جز این است که باید غیر از بدن و غیر از همه جوارح و اعضاى تو باشد ؟

ج - این چنین که تشریح کرده اید و کنجکاوى نموده اید باید همین طور باشد که نتیجه گرفته اید .

س - حالا بفرمائید آنکه مى گوید منم و من چنین و چنان و گفتم و شنیدم و چه , و چه , و چه آیا آن من موجود است یا معدوم , و به عبارت ساده تر آن من که جز بدن است[ ( هست]( است یا[ ( نیست]( است ؟ ج - آقا این دیگر خیلى روشن است که آن من موجود است و هست است , معدوم که[ ( نیست]( است و نیست[ ( نیست]( است , نیست چگونه فکر مى کند و مى یابد و مى گوید من ؟ نیست که از خود خبر نمى دهد و نمى شود از آن خبر داد , هر چه که منشا آثار است از هست است .

س - آفرین همین طور است که تقریر مى فرمائید , پس از این پرسش و پاسخ و از این روش و کاوش بهره گرفتم که آنچه را هر انسانى به فرهنگ فارسى من و یا بتازى انا و یا به واژه هاى دیگر از خود خبر مى دهد و حکایت مى نماید , این کلمه من وانا و مانند آنها اشارت به موجودى دارد که آن موجود جز بدن او است .

ج - همینطور است که مى فرمائید .

س - پس آنکه مى گفت تاریک بودم و روشن شدم , ناقص بودم و کامل شدم , نادان بودم و دانا شدم و از قوت به فعل رسیدم این حقیقت موجود بود که جز بدن است و کلمه من وانا اشاره به آن است ؟

ج - باید این طور باشد .

س - آیا آن را با چشم سر مى بینیم .

ج - نه خیر .

س - آیا مى شود با چشم مسلح مثلا با ذره بینها و دوربینها او را دید ؟ ج - نمى دانم . شمادوستان گرامیم در این بحث و فحص دقت بفرمائید این درسها را سرسرى نگیرید , ببینید الان به موجودى رسیده ایم که آن حقیقت ذات هر فرد انسان است , و اکنون همین اندازه نتیجه حاصل کرده ایم که آن گوهرى که به لفظ[ ( من]( و[ ( انا]( بدان اشارت مى کنیم موجودى است غیر از بدن . این بحث و فحص ما را به چنین موجودى رسانده است و اکنون در بود چنین موجودى که حقیقت من و شما است یقین حاصل کرده ایم اگر چه با چشم سر او را نمى بینیم و از منظر دیدگان پنهان است و نمى توانیم آن را لمس کنیم ولى به بود او اعتراف داریم اما چگونه موجودى است و چگونه غیر از بدن است و با بدن است و نسبت بدن با او چگونه و تعلق او به بدن چگونه است و به چه نحو از نقص به کمال مى رسد و سؤالهاى بسیار دیگر در این باره باید پس از این روشن شود . و ما در سفر علمى خود حق داریم که بگوئیم اکنون گامى برداشته ایم , این مطلب در درسهاى بعدى روشنتر مى شود و اکنون در این روش به همین اندازه اکتفا مى کنیم

توجه به نفس و انگیزه هاى آن

درخواست حذف این مطلب

انسان در جمیع مواقفى که اعمالى را به منظور تربیت نفس و انصراف آن از امور خارجى و تفنن در لذات مادى و براى این که نفس را به خودش متوجّه و منصرف سازد انجام مى دهد، یا به این منظور انجام مى دهد، که آثار نفس و خواص آن را که با اسباب و عوامل طبیعى به دست نمى آید تحصیل کند، در همه این ها غرضش جز این نیست، که مى خواهد نفس را از علل و اسباب خارجى مأیوس سازد و از او مى خواهد که مستقلاً و بدون استمداد از آن اسباب کارى را انجام دهد، که حتى با اسباب عادى و مادى هم انجام نمى گیرد. بنابراین یک انسان متدین که در دین خود هر چه باشد چنین فکر مى کند، که یکى از وظایف واجب انسان این است، که براى خود سعادت حقیقى را اختیار نماید، یعنى اگر پیرو دینى است که معاد جزو عقاید آن است زندگى طیب آ تى را و اگر مانند بت پرستى و تناسخى منکر معاد است، زندگى سعید دنیوى را که واجد همه خیرها و فاقد همه شرها باشد، به دست آورد.

این شخص مى بیند، که چنین زندگى و سعادت را نمى تواند از راه عیاشى و بى بند و بارى در تمتعات حیوانى تحصیل نماید، چه این ها آدمى را به آن مقصود نمى رسانند، پس ناگزیر باید هواى نفس را ترک گفته و تا اندازه اى از آزادى در هر چیزى که نفس هوسش کند دست بردارد و مجذوب یکى و یا چند سبب از اسباب هایى که مافوق سبب هاى مادى عادى است بشود و نزد او تقرّب جوید و پیوندى با او برقرار سازد.

مى بیند این تقرّب و اتصال وقتى دست مى دهد، که در برابر اوامر او خاضع باشد. این تسلیم و خضوع خود امرى است، روحى و نفسانى که جز با اعمال و تروک جسمانى محفوظ نمى ماند.

این افعال و تروک همان دستورات عبادى دین مانند و سایر مراسم عبادت و هر چیز دیگرى است، که برگشتش به آن مراسم باشد.


معلوم است که برگشت همه این مراسم و این عبادات و مجاهدات به یک نوع اشتغال به امر نفس است، زیرا انسان فطرتا احساس مى کند، که هیچ واجبى را از دین انجام نمى دهد و هیچ حرامى را از دین ترک نمى کند، مگر براى همین جهت که نفسش از این راه منتفع و تربیت شود.

انسان حتى براى یک لحظه از لحظات وجودش از مشاهده نفس و حضور ذات خود خالى نیست. مسلما آدمى در این مشاهده و حضور خطا ندارد. اگر هم احیانا دچار خطا شود، خطایش در طرز تفسیر است، که برحسب نظریه علمى و بحث فکرى است.


المیزان ج ۱۱، ص ۳۱۴. (ذیل آیه ۱۰۵ سوره مائده)

متن کامل رساله نور وحدت

درخواست حذف این مطلب

رساله نور وحدت نوشته خواجه عبدالله معروف به خواجه حوراء

از مرحوم سعادت پرور منقول است که حضرت علامه طباطبایی مطالعه این رساله را برای سالکین متوسط مناسب می دانستند تا بیشتر متوجه تفکر در وحدت بشوند.

متن کامل رساله این است.

ادامه مطلب

دروس معرفت نفس - درس نوزدهم

درخواست حذف این مطلب

سیار سندم که باز ( ۱۳ رجب ۱۳۹۶ ه . ق ) به ادراک حضور شریف دوستانم نائل شده ام . بحث ما در حرکت و تعریف آن بود , لازم است که بدرسهاى گذشته مرورى بفرمائید، تا اندازه اى درباره حرکت روشن شده ایم و چنانکه در پایان درس پیش گفته ایم این بحث دنباله دارد و موضوع حرکت به چندین شعبه منشعب مى شود , اکنون استیفاى در همه جهات آن را سزاوار نمى دانم , اگر چه امید است که در دروس بعد کم کم بتوانیم آنها را عنوان کنیم.

ادامه مطلب

م ومات طالب علم

درخواست حذف این مطلب

ابویوسف یعقوب بن اسحق کندی:

یحتاج طالب العلم سته اشیاء، حتی ی فیلسوفا، فان نقصت لم یتم: ذهن بارع، وعشق لازم، و صبر جمیل، وروع خال، و فاتح مفهم و مدة طویلة


دانش پژوه به شش چیز نیاز دارد تا دانا شود که اگر یکی از آنها کم بود تمام نگردد: هوش سرشار، دوستی پیوسته (به دانش)، بردباری نیکو (در برابر پیش آمد ها، و دانش پژوه)، دلی تهی (از آرزوهای گوناگون که رهزن اند)، گشاینده ای دریافت دهنده( )، روزگاری دراز.

تأثیر حوادث در توجه به نفس

درخواست حذف این مطلب

افراد عادى انسان همه همّشان مصروف حوائج مادى از قبیل غذا و مسکن و لباس است، لکن حوادث مختلفى که گاه گاه در خلال ایام زندگى بر او هجوم مى آورد، او را از غیر خود منصرف و به خود متوجه مى سازد. حوادث تکان دهنده نظیر ترس و وحشت شدید و مسرت فوق العاده و محبت مفرط و اضطرار شدید و امثال این ها در این معنا تأثیر به سزایى دارند.

هم چنین سایر عوامل و پیش آمدهایى که چه بسا یکى از آن ها باعث شود، اى از حقایق را که حواس ظاهرى و فکر خالى هیچ گاه نمى تواند، آن ها را درک نماید در برابر آدمى مجسم و محسوس نماید. نتیجتا در حال خواب و یا بین خواب و بیدارى امور مختلفى را از وقایع گذشته و یا حوادث آینده و یا خفایایى را که دست حواس دیگران بدان نمى رسد، احساس کند و چه بسا اگر اراده آدمى با ایمانى کامل و یقینى محکم و اذعانى جازم جفت و توأم شود، کارهایى کند که اشخاص متعارف از آن عاجز باشند و اسباب عادى نتوانند انسان را به چنین نتایجى هدایت کنند.

چیزى که اشاره بدان در این جا اهمیت دارد، این است که این گونه امور امورى هستند که در وقوعشان حاجت دارند، به این که نفس از هر چیزى که از خود خارج است و مخصوصا از لذایذ جسمانى منصرف شده و لحظه اى به خود متوجه شود و لذا مى بینیم در باب ریاضت نفس با این که داراى انواع مختلف و بى شمارى است، مع ذلک در همه آن ها اجمالاً مخالفت با نفس و آن را از امور خارج از خود پرهیز دادن اساس کار به شمار مى رود.

این نیست مگر براى این که فرو رفتن نفس در خواسته ها و شهوات خویش، او را از پرداختن به خود منصرف ساخته و به شهوات و امور خارج از خود راهنمایى مى کند و در نتیجه نیروى شگرف نفس را که باید صرف یک کار اصلاح خود شود در آن شهوات تقسیم و پراکنده نموده و آن را از اصلاح خویش بازداشته و سرگرم شهواتش مى کند.


المیزان ج ۱۱، ص ۳۰۶. (ذیل آیه ۱۰۵ سوره مائده)

شرح صدر

درخواست حذف این مطلب

آیت الله جوادی آملی در سخنانی درباره علامه طباطبایی:

و همچنین درباره روایات اصرار داشتند به این که همه این علوم زمینه است براى شرح صدر، نه بارى است که انسان بر دوش خود حمل مى کند که بر دوش قرآن بنهد.

فرمود: «این درس ها، این بحث ها، همان طورى که اصول و فقه و سایر علوم براى آن استک ه انسان یک مقدار زمینه را فراهم د که با شرح صدر بیش ترى به خدمت قرآن و حدیث برود، برداشت خوبى داشته باشد، علوم عقلى هم که تقریباً قراین لبى متصل و منفصل اند، آنها هم همین نقش شرح صدر را دارند».


مرزبان وحی و د: یادنامه مرحوم علامه محمدحسین طباطبایی قدس سره - صفحه۷۱۰

دروس معرفت نفس - درس هجدهم

درخواست حذف این مطلب

سخن در پیرامون حرکت بود، به سوى همان سخن باز گردیم و از حرکت بگوییم: مى‏ دانید که دو خط موازى آن دو خط اند که اگر از هر نقطه مفروض بر هر یکى از آن دو خط خطى به استقامت ا اج شود و به خط دوم منتهى گردد این خطوط مستقیم همه به یک اندازه باشند، یعنى فاصله میان آن دو خط به یک اندازه است.

ادامه مطلب

جنّت ذات

درخواست حذف این مطلب

لوح تربت حضرت علامه طباطبائى- رضوان اللّه تعالى علیه- به قلم حضرت علامه حسن ‏زاده آملى چنین است:

إنا للّه و إنا إلیه راجعون‏

روضة من ریاض الجنّة ادخلوها بسلام آمنین‏

قد تجافى عن دار الغرور، و ارتحل إلى مثوى الکرامة و السرور، علم العلم و العمل، عمید الدین، ف الإسلام و المسلمین، الرّاقی إلى ذرى المعارف القرآنیة، و السامی الى أسنمة النحائت الإنسانیة، الذی عزفت نفسه عن الدنیا و ما فیها فتساوى عنده ترابها و تبرها، مؤسّس نشر أصول المعارف الإلهیة فی الحوزة العلمیة الإمامیة بقم، مربیّ النفوس المستعدة، المفسّر الکبیر صاحب فسیر العظیم المیزان، و الصحف القویمة القیمة الأ ى فی تبیان أسرار ما صدرت عن أهل بیت العصمة و الوحی، الحکیم المتأله، و الفقیه الصمدانی، و العارف الربّانی المرتقی‏ إلى جنّة الذات، آیة اللّه الکبرى العلامة الحاج السیّد محمد حسین الطباطبائی بریزى. و قد لبّى نداء یا أیّتها النفس المطمئنة ارجعی إلى ربّک راضیة مرضیّة، صبیحة 18 من محرّم 1402 ه ق. و قد مضى من عمره الشریف ثمانون عاما، و مع الذین أنعم اللّه علیهم من النبیّین و الصدّیقین و ال ء و الصالحین و حسن أولئک رفیقا.

عباراتی که در این متن آورده شده بسیار قیم و استوار بدون تعارف و غلو – که چنین چیزی در مورد حضرت علامه حسن زاده آملی متصور نیست – بیانگر مقام و شان والای حضرت علامه طباطبایی رضوان الله تعالی علیه است و جایگاه منحصر به فردی که ایشان در میان علمای یه دارد.

در میان تعبیرات زیبایی که در این متن آمده است یک جمله وجود دارد که قرة العین مومنان و عارفان و سالکان کوی دوست است و آن تعبیر «المرتقی الی جنّة الذات» می باشد که غایت و منتهای حرکت انسان را به او می نمایاند، و باید نصب العین سالکان قرار گیرد.

مراد از جنّت ذات چیست؟ پاسخ این سوال را از کلام گهربار گوینده این سخن یعنی حضرت علامه حسن زاده آملی می آوریم که در آثار ارزشمند خود بدان پرداخته اند.

ادامه مطلب

تعریف فلسفه

درخواست حذف این مطلب

چند وجه از تعریفات فلسفه که همه این تعریفات ناظر به یک حقیقت‏ اند:

الف- الفلسفة هیاستعمال شبّه بالإله بقدر الطاقة البشریة.[1]

ب- الفلسفة استکمال النفس الإنسانیة بمعرفة حقائق الموجودات على ما هی علیها، و الحکم بوجودها تحقیقا بالبراهین لا أخذا بالظن و قلید بقدر الوسع الإنسانی.[2]

ج- الفلسفة استکمال النفس الإنسانیة بمعرفة نظم العالم نظما عقلیا على حسب‏ الطاقة البشریة لیحصل شبّه بالبارى تعالى.[3]

د- الحکمة: معرفة الوجود الواجب و هو الأول، و لا یعرفه عقل کما یعرف هو ذاته، فالحکیم بالحقیقة هو الأول.[4]

ه- الحکمة: وج النفس إلى کمالها الممکن فی جانبی العلم و العمل.[5]

و- الحکمة: العلم بأحوال أعیان الموجودات على ما هی علیه فی نفس الأمر بقدر الطاقة البشریة.[6]

ز- الفلسفة: حبّ الحکمة. و الفیلسوف: محبّ الحکمة.[7]

ح- الفلسفة: العنایة بالموت. و المراد من الموت إماتة الشهوات لأن إماتة الشهوات هی السبیل إلى الفضیلة.[8]

ط- الفلسفة: صناعة الصناعات و حکمة الحکم.[9]

ى- الفلسفة: معرفة الإنسان نفسه.[10]

یا- الفلسفة: علم الأشیاء الأبدیة الکلیة إنّیاتها و مائیّاتها و عللها بقدر طاقة الإنسان.[11]

یب- الحکمة هی سبب وجود الأشیاء مطلقا.[12]

یج- الفلسفة فی اللغة الیونانیة شبّه بحضرة واجب الوجود بقدر الطاقة البشریة لتحصیل السعادة الأبدیة، کما ورد فی الحدیث تخلّقوا بأخلاق اللّه، أی تشبّهوا به فی الإحاطة بالمعلومات و جرّد عن الجسمانیّات.[13]

ید- الحکمة استکمال النفس الإنسانیة بتحصیل ما علیه الوجود فی نفسه، و ما علیه الواجب مما ینبغى أن یکتسبه تعلمها لیصیر عالما معقولا مضاهیا للعالم الموجود و یستعدّ للسعادة القصوى الأ ویة بحسب الطاقة البشریة.[14]

یه- النفس الناطقة کمالها الخاص بها أن تصیر عالما عقلیا مرتسما فیها صورة الکل و النظام المعقول فی الکل و الخیر الفائض فی الکل، مبتدئة من مبدأ الکل، سالکة إلى الجواهر الشریفة ال ة المطلقة، ثم ال ة المتعلقة نوعا مّا بالأبدان، ثم الأجسام العلویة بهیئاتها و قواها، ثم کذلک حتى تستوفی فی نفسها هیأة الوجود کله، فتنقلب عالما معقولا موازیا للعالم الموجود کله، مشاهدة لما هو الحسن المطلق و الخیر المطلق و الجمال الحق المطلق، و متحدة به، و منتقشة بمثاله و هیأته، و من طة فی سلکه، و صائرة من جوهره …[15]

یو- المقام المحمود هو ادراک حقائق الأشیاء بنحو الشهود. «اسفار» ج 1، ص 248، چاپ ى، تعلیقه حکیم ملا على نورى



[1] «اسفار» ج 3، ص 125، رحلى، چاپ سنگى.

[2] «اسفار» ج 1، ص 5، رحلى، چاپ سنگى.

[3] «اسفار» ج 1، ص 5، رحلى، چاپ سنگى.

[4] «تعلیقات شیخ» ص 20، 60، مصر، چاپ اول.

[5] «اللآلئ المنتطمة» ص 38، به تصحیح علامه حسن زاده آملی

[6] «اللآلئ المنتطمة» ص 38، به تصحیح علامه حسن زاده آملی

[7] «رساله کندى در حدود و رسوم اشیاء» ضمن «رسائل کندى» ص 172- 173، مصر، چاپ اول.

[8] همان مصدر.

[9] همان مصدر.

[10] همان مصدر.

[11] همان مصدر.

[12] «اسفار» ج 1، ص 5، رحلى، چاپ سنگى.

[13] «دستور العلماء» ج 3، ص 44، چاپ حیدرآباد دکن.

[14] «محبوب القلوب» ص 6، چاپ اوّل

[15] «الهیّات شفا» ص 546، مقاله نهم، فصل هفتم، رحلى، چاپ سنگى.


دستورالعمل حفظ قرآن

درخواست حذف این مطلب

سید بن طاووس در «جمال الاسبوع» در اعمال شب ، دستورالعملی را برای حفظ قرآن ذکر می کند به صورت ذیل:

ادامه مطلب

متن کامل و ترجمه حدیث جنود عقل و جنود جهل

درخواست حذف این مطلب

عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عَلِیِّ بْنِ حَدِیدٍ عَنْ سَمَاعَةَ بْنِ مِهْرَانَ‏
قَالَ کُنْتُ عِنْدَ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع وَ عِنْدَهُ جَمَاعَةٌ مِنْ مَوَالِیهِ فَجَرَى ذِکْرُ الْعَقْلِ وَ الْجَهْلِ

فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع :

اعْرِفُوا الْعَقْلَ وَ جُنْدَهُ وَ الْجَهْلَ وَ جُنْدَهُ تَهْتَدُوا

قَالَ سَمَاعَةُ:

فَقُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاکَ لَا نَعْرِفُ إِلَّا مَا عَرَّفْتَنَا

فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع:

ادامه مطلب

توجه به نفس و سیر و سلوک روحانى در جوامع تاریخى و مذهبى

درخواست حذف این مطلب

اگر ما در ملل و ادیان مانند، برهمنى و بو و ستاره پرستى و مانى و مجوسى و یهودى و یت و دقت به عمل آوریم، خواهیم دید که براى این امر مهم یعنى به دست آوردن معرفت نفس و تحصیل آثار آن، نهضت هاى عمیق و ریشه دار بوده است ولو این که این رغبت و نهضت به یک صورت نبوده، بلکه از جهت اوصاف و کیفیت تلقین و تقویم مختلف بوده اند، الاّ این که همه آن ها دعوت تزکیه نفس را داشته اند. ذیلاً مختصرى از شرح آن بیان مى شود:

۱ برهمائى:

برهمائى که مذهب هند قدیم بوده است، گو این که در توحید و نبوت با ادیان صاحب کتاب مخالف است، لکن همین کیش هم مردم و مخصوصا خود براهمه را دعوت به تزکیه نفس و تطهیر باطن مى کرده است.

اما سایر مذاهب که هندى ها دارند، از قبیل جوکیه که اصحاب نفس و اوهامند و اصحاب ت و اصحاب حکمت و دیگران، براى هر یک از این طوایف نیز ریاضت ها و اعمال شاقه مخصوصى هست. هیچ کدام از این ها از یک نحوه گوشه گیرى و تحریم لذایذ ى و جلوگیرى نفس از تمتع از آن، خالى نیستند.

۲ بودائى:

بودائیان نیز بناى مذهبشان بر تهذیب نفس و مخالفت هواى نفسانى و تحریم لذایذ بر نفس به منظور رسیدن به حقیقت معرفت است، خود بودا در زندگى اش همین طریقه را سلوک مى کرده است.

۳ ستاره پرستان:

«صابئون» طایفه اى هستند، که قائل به ات و بت هاى آن ها هستند. اینان نیز گر چه امر نبوت را انکار کرده اند، الاّ این که در طریق رسیدن به کمال معرفت نفس راه هایى دارند، که خیلى با طریق براهمه و بودائیان تفاوت ندارد. این صابئون نیز گرچه در بین خود اختلافاتى درباره عقاید عمومى مربوط به مسئله خلق و ایجاد دارند، لکن در باب وجوب ریاضت دادن به نفس براى رسیدن به کمال معرفت و به سعادت این نشئه همگى متفقند.

۴ پیروان مانى:

پیروان مانى از ثنوى ها (مشرکین دو خدائى) نیز اساس مذهبشان بر این پایه است، که نفس از عالم نور علوى است و در این دام هاى مادى یعنى بدن منزل گزیده و از آن مقام بلند به این درجه پست هبوط نموده است و وقتى مى توان به سعادت و کمال رسید که یا به اختیار خود و به وسیله ریاضت دادن به نفس و یا بدون اختیار یعنى به مرگ طبیعى این دام ظلمانى را ش ته از قفس خاکى به ساحت نور پرواز نماید.

۵ ادیان صاحب کتاب:

و اما اهل کتاب یعنى یهود و نصارى و مجوس، اینان نیز کتاب هاى مقدسشان یعنى عهد عتیق و عهد جدید و آوستا، از دعوت به اصلاح و تهذیب نفس و مخالفت با هواهاى آن پر است. مخصوصا عهد قدیم و جدید که همواره زهد در دنیا و اشتغال به تطهیر باطن را توصیه مى کنند و لایزال در این ملت مخصوصا در نصارى در هر قرنى عده کثیرى از زهاد و تارکین دنیا در مقام تربیت دادن به نفس خود از مردم کناره گیرى مى کنند، به طورى که مسئله رهبانیت یکى از سنن متبعه آن هاست و داستان رهبانیت ایشان را قرآن کریم هم ذکر کرده و فرموده است:

«... رهبانیتى که نصارى آن را بدعت کرده و ما دستورى به آنان ندادیم، مگر تحصیل خشنودى خدا، پس رعایت ن د، آن طورکه جا داشت رعایت کنند...! » (۲۷/حدید)

و درباره عابدها و تارکین دنیاى یهود هم فرموده:

«لَیْسُوا سَوآءً مِنْ اَهْلِ الْکِتابِ اُمَّةٌ قائِمَةٌ یَتْلُونَ ایاتِ اللّهِ اناءَ اللَّیْلِ وَ هُمْ یَسْجُدُونَ _ ی ان نیستند، از اهل کتاب گروهى که ایستاده و پایدارند، تا آیات خدا را شبانگاه تلاوت کنند و آن هایند که به درگاه خدا سجده مى برند!» (۱۱۳ / آل عمران)

۶ مرتاضان:

فرق مختلف مرتاضین، انى که داراى عملیات شگفت آورى هستند ؛ مانند ساحران اهل سیمیا و اصحاب طلسمات و آن هایى که داراى تسخیر ارواح و تسخیر جن و تسخیر ت حروف و کواکب و غیر آن هستند و آنان که به احضار و تسخیر نفوس پرداخته اند، گرچه براى هر کدامشان ریاضت هاى عجیب مخصوصى است و لکن نتیجه نوع آن ها همان تسلط بر نفس است.

خلاصه آن چه گفته شد این است که هدف نهائى جمیع ارباب ادیان و مذاهب و صاحبان اعمال مخصوص همانا تهذیب نفس است به وسیله ترک هواها و اشتغال به تطهیر آن از اخلاق نکوهیده و احوالى که با هدف مناسب و سازگار نیست.


المیزان ج ۱۱، ص ۳۰۹. (ذیل آیه ۱۰۵ سوره مائده)

تولی و تبری درست است یا تولا و تبرا

درخواست حذف این مطلب

فروع دین ده تاست و دو تای آ آن تولی و تبری است. تلفظ صحیح این دو کلمه به همین صورت است که نوشته شد.

ولی ناقص یائی است که به باب تفعل رفته، و یکی از قواعد خصوصی باب تفعل است است که اگر ناقص یائی در این وزن استعمال شود حرف ما قبل باید م ور شود بنابراین می شود تولّی. تبری هم به همین صورت می باشد.

و چون این دو کلمه مصدر هستند باید بصورت مصدری هم معنی بشوند. پس معنی تولی می شود، ولایت ی را بر خود پذیرفتن و معنای تبری، بیزاری از ی داشتن.

آداب مرید قبل از یافتن شیخ

درخواست حذف این مطلب

محی الدین ابن عربی باب 53 از کتاب فتوحات خود را اختصاص داده است به آنچه مرید قبل از یافتن شیخ باید مبادرت به آن کند. همه عرفا به انی که می خواهند سیر و سلوک کنند دستوراتی عمومی دارند که با انجام این دستورات لیاقت پیدا می کنند به محضر برسند و آن قسمت از راه را که باید با رفت طی کنند. و اگر ی این مقدمات را انجام ندهد معلوم است در نیت خود صادق نیست و شایستگی محضر را هم ندارد.

متن این باب از فتوحات ذکر می شود و ان شاء الله در فرصت مناسب آن را به فارسی هم ترجمه می کنیم.


الباب الثالث و الخمسون فی معرفة ما یلقى المرید على نفسه من الأعمال قبل وجود الشیخ‏

ادامه مطلب

رساله ای در تفسیر سوره اخلاص از عالم جلیل رجب برسی

درخواست حذف این مطلب

کلمه 637 از کتاب هزار و یک کلمه علامه حسن زاده آملی

این کلمه رساله اى گرانقدر در تفسیر سوره مبارکه اخلاص تألیف عالم جلیل رجب برسى صاحب کتاب مشارق انوار الیقین فى کشف اسرار المؤمنین علیه السلام است که نسخه اى خطى از آن در کتابخانه این داعى، حسن حسن زاده آملى موجود است و به نقل آن در این کتاب هزار و یک کلمه تبرّک مى جوییم.

ادامه مطلب

مراقبت از نفس

درخواست حذف این مطلب

« یا اَیُّهَا الَّذینَ امَنُوا اتَّقُوا اللّهَ وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ لِغَدٍ وَ اتَّقُوا اللّهَ...! » (۱۸ / )

« اى انى که ایمان آورده اید، بپر د از خدا، باید هر نفسى مراقب باشد که براى فرداى خود چه پیش فرستاده است، بپر د از خدا...! »

در آیه فوق دستور مى دهد، نفس را زیرنظر گرفته و عملیات صالح او را که سرمایه و توشه فرداى اوست و بهترین توشه تقوى است تحت مراقبت قرار دهند، زیرا براى نفس، امروز و فردایى است. و نفس هر آنى در حرکت و در طى مسافت است و منتهاى سیرش خداى سبحان است چه نزد اوست، حسن ثواب یعنى بهشت.

بنابراین، بر انسان است، که این راه را ادامه داده و همواره به یاد خداى خود باشد و لحظه اى فراموشش نکند، چه خداى سبحان غایت و هدف است و انسان عاقل هدف را از یاد نمى برد، زیرا مى داند که فراموش هدف باعث از یاد بردن راه است. روى این حساب اگر ى خداى خود را فراموش کند، خود را هم فراموش کرده و در نتیجه براى روز واپسین خود زاد و توشه اى که مایه زندگیش باشد، نیندوخته است و این همان هلاکت است.

رسول اللّه صلى الله علیه و آله در روایتى فرمود: « مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ یعنى هر که خود را شناخت خداى خود را شناخت!»


المیزان ج ۱۱، ص ۲۸۱

معرفت نفس یا شناخت شهودى انسان

درخواست حذف این مطلب

« سَنُریهِمْ ایاتِنا فِى الاْفاقِ وَ فى اَنْفُسِهِمْ...! » (۵۳ / فصلت)

« به زودى نشانشان مى دهیم آیات آفاقى خود را و آیاتى را که در نفس خود آن ها داریم، تا این که برایشان روشن شود که پروردگار حق است...! »

نظر و سیر در آیات انفسى و آفاقى و در نتیجه آن به خداى سبحان آشنا شدن، از نظر این که حیات ابدى انسانى را در نظر مجسم مى سازد و نیز از نظر این که این حیات بستگى تمام به توحید و نبوت و معاد دارد، از این رو آدمى را به تمسک به دین حق و شریعت الهى هدایت مى نماید و در این هدایت هر دو طریق یعنى سیر از طریق آفاق و از طریق انفس مؤثر و در راهنمایى به دین و ایمان و تقوى هر دو شریک و هر دو نافع اند، ولى نظر و سیر در آیات نفس نافع تر است، زیرا این سیر از اطلاع ذات بر نفس و قوا و ادوات روحى و جسمى و عوارض آن از اعتدال و افراط و تفریط در کار و هم چنین ملکات فاضله و رذیله و احوال پسندیده و ناپسندى که مقارن با آن است خالى نیست و معلوم است که اشتغال آدمى به معرفت این گونه امور و باور داشتن به لوازم آن از قبیل امن یا خطر، سعادت یا شقاوت، درد یا درمان آدمى را از یک موقف نزدیکى به گوش دل مى رساند و وقتى آدمى به دردهاى روحى خود و درمان آن واقف شد به اصلاح آن چه فاسد شده و به زام به آن چه صحیح است مى پردازد، به خلاف سیر در آیات آفاقى که ندایش به این نزدیکى نیست و این معانى را از راهى دور به گوش دل مى رساند.

نظر در آیات آفاقى و معرفت حاصله از آن، نظر و معرفتى است فکرى و علمى است حصولى، به خلاف نظر در نفس و قواى آن و اطوار وجودى آن و معرفتى که خود از تجلیّات و آثار آن است، که نظر در آن ها نظرى است شهودى و علمى است حضورى، علم عارف است به نفس خود. این علم از قبیل مشاهده و عیان است.

وقتى انسان مشغول مطالعه و سیر در آیات نفس خود شود و ببیند، چگونه به پروردگار خویش احتیاج دارد و چطور در تمامى اطوار و همه شؤون زندگى اش نیازمندى هایى دارد، آن گاه به حقیقت عجیبى برمى خورد، چه مى بیند نفسش وابسته و مربوط به عظمت و کبریا و وجود و حیات و علم و قدرت و شنوایى و بینایى و اراده و محبّت دیگرى است.

و جمیع صفات و افعال نفسش قطره اى است، از دریایى بیکران و خوشه اى است از منى بى پایان، مخزنى که در بها و روشنى و جمال و جلال و کمال وجود و حیات و قدرت و سایر کمالات غیرمتناهى است.

المیزان ج ۱۱، ص ۲۹۰

رزق

درخواست حذف این مطلب

خدای تعالی رزق احمقان را زیاد داده تا عاقلان عبرت بگیرند و بدانند که وسعت رزق به سعی و حیله میسر نمی شود.


دروس معرفت نفس - درس هفدهم

درخواست حذف این مطلب

مطلب دیگر که از بحث خیر و شرّ عنوان کرده ‏ایم نتیجه بگیریم: باز تا اندازه ‏اى روشن شده‏ ایم که هر موجودى در حدّ خود خیر محض است و تا نسبت و قیاس به میان نیاید حرف شرّ به میان نمى ‏آید، از مثال باد و باران و کوزه‏ گر و برزگر و دیگر صناف گفته‏ ایم دانسته شد که وجود باد و باران چون ت دن ماه و خورشید در نظام هستى خیر محض است، بنابراین در آن روزى که باران آمد اگر گازر به ع برزگر دهن به بدگویى و دشنام دادن به دهر و چرخ بگشاید آیا صحیح است؟ و با این همه دشنام ها که داده ‏اند آیا به قول معروف دردشان را دوا کرد و یا حاجتشان را روا کرده است؟

ادامه مطلب

انارة العقل م وف بطوع هوی

درخواست حذف این مطلب

در کتاب صمدیه شیخ بهایی وقتی می خواهد بگوید اگر مضاف الیه مذکر بود (در برخی شرایط) مضاف ب تذ می کند و برع ، به این عبارت مثال می زند: «انارة العقل م وف بطوع هوی» یعنی: نور و روشنایی عقل با اطاعت از هوا و هوس وف می شود.

این عبارت یک عبارت بسیار اخلاقی و آموزنده است.

در کت اخلاقی دیدم که از وس سوال کرده بودند تو که موذن خدا در زمین هستی و اوقات عبادت را به مردمان یادآور می شوی و خودت هم همیشه ذاکر هستی پس چرا پرواز نمی کنی و اوج نمی گیری، جواب داده بود که من همیشه سرم در زباله ها و ها مشغول جمع آوری دانه هستم چون اسیر و دنیایم.


محراب و محاربه

درخواست حذف این مطلب

ﺩﺭ ﻣﺠﻤﻊ ﺍﻟﺒﻴﺎﻥ ﻣﻰ ﻮﻳﺪ: ﻣﺤﺮﺍﺏ ﻋﺒﺎﺩﺕ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺟﻬﺖ ﻣﺤﺮﺍﺏ ﻔﺘﻪ ﺍﻧﺪ ﻛﻪ ﺷﺨﺼﻰ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺁﻥ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺧﺪﺍ ﺸﺘﻪ ﺩﺭ ﺣﻘﻴﻘﺖ ﺑﻪ ﺟﻨ ﺷﻴﻄﺎﻥ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﺳﺖ، ﻭ ﺑﺮ ﺳﺮ ﻧﻤﺎﺯﺵ ﺑﺎ ﺷﻴﻄﺎﻥ ﻣﺤﺎﺭﺑﻪ ﺩﺍﺭﺩ.

المیزان، ج۱۴، ص۲۲ به نقل از تفسیر مجمع البیان


شرح صدر

درخواست حذف این مطلب

آیت الله جوادی آملی در سخنانی درباره علامه طباطبایی:

و همچنین درباره روایات اصرار داشتند به این که همه این علوم زمینه است براى شرح صدر، نه بارى است که انسان بر دوش خود حمل مى کند که بر دوش قرآن بنهد.

فرمود: «این درس ها، این بحث ها، همان طورى که اصول و فقه و سایر علوم براى آن استک ه انسان یک مقدار زمینه را فراهم د که با شرح صدر بیش ترى به خدمت قرآن و حدیث برود، برداشت خوبى داشته باشد، علوم عقلى هم که تقریباً قراین لبى متصل و منفصل اند، آنها هم همین نقش شرح صدر را دارند».


مرزبان وحی و د: یادنامه مرحوم علامه محمدحسین طباطبایی قدس سره - صفحه۷۱۰

نحن اقرب الیه من حبل الورید

درخواست حذف این مطلب

در دفتر ششم مثنوی حکایتی هست که شخصی را در رویا آدرس گنجی دادند و گفتند به فلان جا برو و رقعه ای هست و در آن رقعه نقشه ای و ...

دید در خواب او شبی و خواب کو

واقعهٔ بی خواب صوفی راست خو

هاتفی گفتش کای دیده تعب

رقعه ای در مشق وراقان طلب

ادامه مطلب